معانی کلمه : قلاش
لغت نامه دهخدا
قلاش . [ ق َ ] (ع ص ) پستک ترنجیده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). الصغیر المنقبض . (اقرب الموارد از ابن عباد).
فرهنگ عمید
۱. بیکاره، ولگرد.
۲. مفلس، بی چیز: کمال نفس خردمند نیک بخت آن است / که سرگران نکند بر قلندر قلاش (سعدی۲: ۴۶۳ ).
۳. رند: سرّ قلاشان ندانی راه قلاشان مرو / دیدۀ بینا نداری راه درویشان مبین (سنائی۲: ۶۳۷ ).
۴. حیله گر.
۲. مفلس، بی چیز: کمال نفس خردمند نیک بخت آن است / که سرگران نکند بر قلندر قلاش (سعدی۲: ۴۶۳ ).
۳. رند: سرّ قلاشان ندانی راه قلاشان مرو / دیدۀ بینا نداری راه درویشان مبین (سنائی۲: ۶۳۷ ).
۴. حیله گر.
فرهنگ معین
(قَ لّ ) [ تر. ] (ص . ) کلاش . ۱ - بیکاره ، ولگرد. ۲ - باده پرست ، مفلس . ۳ - حیله گر.
فرهنگ فارسی
کلاش، بیکاره، ولگرد، مفلس، بی چیز، رند، حیله گر، درعربی نیزقلاش گویندبه معنی محتال لکن عربی نیست
( صفت ) ۱ - بی نام و ننگ ۲ - مفلس تهیدست ۳ - بی خیر ۴ - مجرد ۵ - لوند ۶ - حیله باز فریبنده مکار ۷ - میخواره باده پرست خراباتی : ساقی بیار جامی در خلوتم برون کش تا در بدر نگردم قلاش و لاابالی ( حافظ ۳۲۴ )
( صفت ) ۱ - بی نام و ننگ ۲ - مفلس تهیدست ۳ - بی خیر ۴ - مجرد ۵ - لوند ۶ - حیله باز فریبنده مکار ۷ - میخواره باده پرست خراباتی : ساقی بیار جامی در خلوتم برون کش تا در بدر نگردم قلاش و لاابالی ( حافظ ۳۲۴ )
گویش مازنی
۱خراشیدن ۲نیمه شدن ترک برداشتن
/ghelaash/ خراشیدن - نیمه شدن ترک برداشتن
مترادف و متضاد
دغل، کلاش
تنها، مجرد، منفرد
حیلهگر، حیلهباز، محیل
افسونگر، افسونساز، لوند
رند، عیار، لاابالی ≠ صالح
خراباتی، شرابخواره، میخواره
بینوا، تهیدست، مفلس، یکلاقبا
