معانی کلمه : قطیعه
لغت نامه دهخدا
قطیعة. [ ق ُ طَ ع َ ] (اِخ ) ابن عسس بن بغیض . پدر قبیله ای است . (منتهی الارب ).
قطیعة. [ ق ُ طَ ع َ ] (اِخ ) لقب عمروبن عبیدةبن الحارث بن سامةبن لوی . (منتهی الارب ).
قطیعة. [ ق َ ع َ ] (ع اِمص ) جدائی . (منتهی الارب ).هجران . || (اِ) وظیفه . (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. جدایی، بریدگی.
۲. (اسم ) وظیفه.
۳. (اسم ) قطعۀ ملک یا زمین که به کسی واگذار کنند که از درآمد آن زندگانی کند.
۲. (اسم ) وظیفه.
۳. (اسم ) قطعۀ ملک یا زمین که به کسی واگذار کنند که از درآمد آن زندگانی کند.
فرهنگ معین
(قَ عَ یا عِ ) [ ع . قطیعة ] (اِ. ) ۱ - جدایی ، بریدگی . ۲ - گلة گاوان و گوسفندان . ۳ - لشکر. ۴ - قطعه ای از زمین و ملک که به کسی واگذارند تا از آن امرار معاش کند. ج . قطایع .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - جدایی بریدگی ۲ - گله گاوان و گوسفندان ۳ - لشکر ۴ - قطعه ای از زمین و ممالک که بکسی واگذارند تا از آن امرار معاش کند اقطاعه جمع : قطائع ( قطایع ) .
