قطعة. [ ق ُ ع َ ] (اِخ ) (بنو...) قبیله ای است . (منتهی الارب ).
قطعة. [ ق َ ع َ ] (ع مص ) بریده شدن دست از بیماری .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به قَطَع شود.
قطعة. [ ق ُ طَ ع َ ] (ع ص ) مرد بُرنده ٔ خویشی و آزارنده ٔ خویشان . (منتهی الارب ). رجوع به قُطَع شود.
بخشی از یک سامانه که خود بهتنهایی به کار نرود و قابل تجزیه و تقسیم به اجزای دیگر نباشد
تعداد
(لری بختیاری) گِند.
لخت
قاره
تعداد
پاره، تکه، خرده
دانه، عدد، فقره
بخش، پارچه، قطع
۱. پاره، تکه، خرده
۲. دانه، عدد، فقره
۳. لخت
۴. بخش، پارچه، قطع
۵. قاره
تکه، بخش