معانی کلمه : قضاعه
لغت نامه دهخدا
قضاعه . [ ق ُ ع َ ] (ص نسبی ) نسبت است به قضاعه . (ریحانة الادب ). رجوع به قضاعة شود.
قضاعة. [ ق ُ ع َ ] (ع اِ)سگ آبی . || یوز. || گرد و غباردقیق و باریک و تنک از هر چیزی . || خاک که از بن دیوار ریزد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
نسبت است بقضاعه
دانشنامه عمومی
مرغ آبی
