معانی کلمه : قصی
لغت نامه دهخدا
قصی . [ ق ُ صا ] (اِخ ) پشته ای است به یمن . (منتهی الارب ).
قصی . [ ق َ صی ی ] (ع ص ) دورشونده . ج ، اقصاء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
بعید، دور.
فرهنگ معین
(قَ یّ ) [ ع . ] (ص . ) دور، دور شونده . ج . اقصاء.
فرهنگ فارسی
بعید، دور، اقصائ جمع
( صفت ) ۱ - دور شونده ۲ - دور جمع : اقصا (ئ ) .
ابن کلاب بن مره اصل هفتم قریش است وی در میان قریش مردی بزرگ بود . آنان را پس از پریشانی فراهم آورد .
( صفت ) ۱ - دور شونده ۲ - دور جمع : اقصا (ئ ) .
ابن کلاب بن مره اصل هفتم قریش است وی در میان قریش مردی بزرگ بود . آنان را پس از پریشانی فراهم آورد .
