معانی کلمه : قشر
لغت نامه دهخدا
قشر. [ ق َ ] (اِخ ) کوهی است . (منتهی الارب ).
قشر. [ق َ ش ِ ] (ع ص ) بسیارپوست : تمر قشر؛ خرمای بسیارپوست . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قشیر شود.
فرهنگ عمید
۱. لایه، پوسته.
۲. (جامعه شناسی ) [مجاز] گروهی از افراد جامعه که دارای ویژگی شغلی یا اجتماعی یکسان هستند.
۳. پوست و پوشش چیزی.
۲. (جامعه شناسی ) [مجاز] گروهی از افراد جامعه که دارای ویژگی شغلی یا اجتماعی یکسان هستند.
۳. پوست و پوشش چیزی.
فرهنگ معین
(قِ ) [ ع . ] (اِ. ) پوست . ج . قشور.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
← پوسته 2
( اسم ) ۱ - پوست ( هر چیز ) ۲ - پوشش ( هر چیز ) ۳ - پوسته جمع : قشور .
ابن تمیم بن عود مناه یکی از فرزندان وی عبدالله بن زیاد بن عمرو بن زمزمه است که او را مجذر بن ذیاد گویند وی در وقعه بدر حضور داشت .
ابن تمیم بن عود مناه یکی از فرزندان وی عبدالله بن زیاد بن عمرو بن زمزمه است که او را مجذر بن ذیاد گویند وی در وقعه بدر حضور داشت .
دانشنامه عمومی
قشر (gheshr) در گویش گنابادی یعنی زایدی || گروه ، سطح اجتماعی و خانوادگی ، طبقه
مترادف و متضاد
بستر، بنلاد، پوست، پوسته، پوشش، جلباب، طبقه، لایه، ورقه
فرهنگ فارسی ساره
پوسته، لایه
فرهنگستان زبان و ادب
[زیست شناسی] ← پوسته 2
