معانی کلمه : قسیم
لغت نامه دهخدا
قسیم . [ ق َ ] (اِخ ) وادیی است در یمامه . (معجم البلدان ).
قسیم . [ ق َ] (اِخ ) ابن ابراهیم . رجوع به بزرجمهر قسیمی شود.
قسیم . [ ق َ ] (اِخ ) اسبی است مر بنی جعدة را. (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. تقسیم کننده، بخش کننده.
۲. پاره ای از یک چیز قسمت شده، بخش.
۳. هم قسم، متحد.
۴. شریک، هم بخش.
۵. شخص خوب روی، جمیل.
۲. پاره ای از یک چیز قسمت شده، بخش.
۳. هم قسم، متحد.
۴. شریک، هم بخش.
۵. شخص خوب روی، جمیل.
فرهنگ معین
(قَ س ) [ ع . ] ۱ - (ص . ) جمیل ، زیبا. ۲ - بخش کننده . ۳ - (اِ. ) نصیب ، بهره .
فرهنگ فارسی
نصیب، بهره، بخش، پارهای ازیک چیزقسمت شده، به معنی تقسیم کننده، بخش کننده، شخص خوبروی، جمیل
۱ - ( صفت ) بخش کننده تقسیم کننده ۲ - بخش بخش کننده مقسوم علیه بخشیاب ۳ - شریک هم بخش ۴ - قسمتی از چیز قسمت شده بهره بخش ۵ - صاحب جمال جمیل .
ابن ابراهیم
۱ - ( صفت ) بخش کننده تقسیم کننده ۲ - بخش بخش کننده مقسوم علیه بخشیاب ۳ - شریک هم بخش ۴ - قسمتی از چیز قسمت شده بهره بخش ۵ - صاحب جمال جمیل .
ابن ابراهیم
دانشنامه عمومی
خوش قیافه، خوش سیما، خوش تیپ.
مترادف و متضاد
handsome (صفت)
خوب، خوشرو، دلپذیر، مطبوع، زیبا، خوش اندام، خوش روی، خوبرو، خوش منظر، خوش قیافه، قسیم
واژه نامه بختیاریکا
( قسیم + ) طناب
