معانی کلمه : قری
لغت نامه دهخدا
قری . [ ق ُ ] (حامص ) فتق بیضه . دبه خایگی . بادخایگی . رجوع به غر و غری شود.
قری . [ ق ُ ری ی ] (ع اِ) ج ِقَرْو. (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به قرو شود.
قری . [ ق ُ را ] (ع اِ) ج ِ قریه . (معجم البلدان ) (اقرب الموارد). رجوع به قریه شود.
فرهنگ فارسی
وقت قاقیه
جمع قریه، وقت ، ونیزبه معنی قافیه، اقرائ جمع
( اسم ) جمع قریه ده ها شهرها .
نام وی مسلم بن مخراق از محدثان است وی از ابن عمر روایت کند و ابن عون و شعبه از او روایت دارند .
( اسم ) جمع قریه ده ها شهرها .
نام وی مسلم بن مخراق از محدثان است وی از ابن عمر روایت کند و ابن عون و شعبه از او روایت دارند .
گویش مازنی
۱نوعی کوزه ۲قوری
/gheri/ نوعی کوزه - قوری
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( قِری * ) دهانه چشم؛ خری
( قَرّی ) از نژادهای گوسفندی
( قَرّی ) کنایه از نازنازی؛ شهری صفت؛ غیر عشایری
( قَرّی ) از نژادهای گوسفندی
( قَرّی ) کنایه از نازنازی؛ شهری صفت؛ غیر عشایری
