معانی کلمه : قرن
لغت نامه دهخدا
قرن . [ ق َ ] (اِخ ) دهی است به مصر. (منتهی الارب ).
قرن . [ ق َ ] (اِخ ) دهی است در یمامه . (منتهی الارب ).
قرن . [ ق َ رَ ] (اِخ ) قبیله ای است از یمن . (معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
بالای کوه.
۱. واحد اندازهگیری زمان، برابر با صد سال؛ سده.
۲. [قدیمی] واحد اندازهگیری زمان، برابر با سی سال.
۳. [قدیمی] پارهای از زمان.
۴. (زیستشناسی) [قدیمی] شاخ جانورانی مانند گاو و قوچ.
فرهنگ معین
(قَ رْ) [ ع . ] (اِ.) یک دورة صد ساله . ج . قرون .
(قِ رَ) [ ع . ] (ص . اِ.) 1 - نظیر، مانند. 2 - هم دست و حریف در شجاعت و کشتی و جز آن .
(قَ رَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - شتری که آن را با شتر دیگر به هم بسته باشند. 2 - ریسمانی که با آن دو شتر ببندند. 3 - ترکش . 4 - شمشیر. 5 - تیز.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
ستارۀ غول از ردۀ ب7 با قدر 1/65، به فاصلۀ 140 سال نوری از زمین
( اسم ) زغال اخته .
ابن رومان بن ناحیه بن مراد پدر تیره ایست اویس قرنی از این تیره است .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
پرنده ای شکاری
قور کرده – کسی که فتق داشته باشدمبتلا به فتق
گویش اصفهانی
تکیه ای: qarn
طاری: qarn
طامه ای: qarn
طرقی: qarn
کشه ای: qarn
نطنزی: qarn
مترادف و متضاد
سده، مئه
گیسو، مو
زغالاخته
سرون، شاخ
قله، ستیغ
دوران، دوره، عهد
رئیس، سرور، مهتر
۱. سده، مئه
۲. دوران، دوره، عهد
۳. گیسو، مو
۴. رئیس، سرور، مهتر
۵. زغالاخته
۶. سرون، شاخ
۷. قله، ستیغ
