معانی کلمه : قرحه
لغت نامه دهخدا
قرحة. [ ق ُ ح َ ] (ع اِ) ریش . ج ، قروح . تفرق اتصالی که ریم کند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
( قرحة ) قرحة. [ ق ُ ح َ ] ( ع اِ ) ریش. ج ، قروح. تفرق اتصالی که ریم کند. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
فرهنگ عمید
۱. زخم، ریش، جراحت.
۲. (پزشکی ) آبله.
۲. (پزشکی ) آبله.
فرهنگ فارسی
زخم، ریش، جراحت، آبله
( اسم ) یک قرح ۱ - زخم ریش ۲ - آبله .
( اسم ) یک قرح ۱ - زخم ریش ۲ - آبله .
مترادف و متضاد
جراحت، قرح
ulcer (اسم)
ریش، زخم، زخم معده، قرحه
