معانی کلمه : قدرت
لغت نامه دهخدا
میرسد مست و جهانسوز و که دارد قدرت
که سر راه به آن شعله ٔ آتش گیرد.
سرحد خلقت شده بازار او
بکری قدرت شده در کار او.
فرهنگ عمید
۱. توانستن، توانایی داشتن، توانایی انجام دادن کاری یا ترک آن.
۲. توانایی، نیرو.
۳. سلطه، نفوذ فرمان.
* قدرت داشتن: (مصدر لازم ) نیرو و توانایی داشتن.
* قدرت کردن: (مصدر لازم ) قدرت و توانایی نشان دادن.
* قدرت نمودن: = * قدرت کردن
۲. توانایی، نیرو.
۳. سلطه، نفوذ فرمان.
* قدرت داشتن: (مصدر لازم ) نیرو و توانایی داشتن.
* قدرت کردن: (مصدر لازم ) قدرت و توانایی نشان دادن.
* قدرت نمودن: = * قدرت کردن
فرهنگ معین
(قُ رَ ) [ ع . قدرة ] (مص ل . ) توانایی داشتن ، توانستن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: qodrat) (عربی) توانایی ، توان ، سلطه و نفوذ ؛ (در فلسفه قدیم) توانایی ویژهی موجود زنده که با آن از روی قصد و اراده عملی را انجام میدهد یا ترک میکند .
مترادف و متضاد
انرژی
تاثیر، نفوذ
عظمت، کبریا
استیلا، اقتدار، تسلط، سلطه
توان، زور، قوت، قوه، نیرو ≠ ضعف
استطاعت، تاب، توانایی، طاقت، وسع
زبردستی، مقاومت، نیرومندی، هنگ، یارا
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
توانایی، توان، نیرو
واژه نامه بختیاریکا
بُر؛ قُریَت؛ جُو جلیق؛ تُ
