معانی کلمه : قاشر
لغت نامه دهخدا
قاشر. [ ش ِ ] (ع ص ) اسبی که در میدان از پس همه آید. اسب تک آور بعد اسبان . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).
فرهنگ معین
(ش ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - خراشنده و جدا کنندة پوست . ۲ - دارویی که بر اثر سوزاندن قسمت های سطحی جلد قسمتی از آن را از قسمت های عمقی جلد جدا کند از قبیل قسط و زرآوند.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - خراشنده و جدا کننده پوست ۲ - دارویی که براثر سوزاندن قسمتهای سطحی جلد قسمتی از آن را از قسمتهای جلد جدا کند از قبیل قسط و زر آوند .
نام گشنی که آنرا بشومی مثل زدندی و گفتندی اشام من قاشر یعنی شومتر از قاشر .
نام گشنی که آنرا بشومی مثل زدندی و گفتندی اشام من قاشر یعنی شومتر از قاشر .
