کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معانی کلمه : فکر کردن
تلفظ بین المللی :
/fˈekr kˈardan/
تلفظ :
[f'ekR k'aRdan]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
کلمات مرتبط
فکر کردن به تو
تنویر فکر کردن
قبلا فکر چیزی را کردن
فکر چیزی را کردن
فکر کسی را خراب کردن
فکر کسی را مختل کردن
بلند بلند فکر کردن
فکر کردنی
فخر کردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
لغت نامه دهخدا
فکر کردن. [ ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) اندیشه کردن. اندیشیدن. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به فکر شود.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) اندیشه کردن اندیشیدن .
مترادف و متضاد
این معنی را بیشتر بخوانید
reflect (فعل)بر گرداندن، تامل کردن، فکر کردن، معکوس کردن، منعکس کردن، بازتابیدن، بازتاب دادن یا یافتنcerebrate (فعل)فکر کردن، فعالیت مغزی را نشان دادنthink (فعل)عقیده داشتن، فکر کردن، اندیشیدن، خیال کردن، خیال داشتن، گمان کردن، فکر چیزی را کردنween (فعل)فکر کردن، تصور کردن، بر آن بودنideate (فعل)فکر کردن، تصور کردن...
کلمات مرتبط
فکر کردن به تو
تنویر فکر کردن
قبلا فکر چیزی را کردن
فکر چیزی را کردن
فکر کسی را خراب کردن
فکر کسی را مختل کردن
بلند بلند فکر کردن
فکر کردنی
فخر کردن
نظرات