فهیم. [ ف َ ] ( ع ص ) نیک دریابنده. دراک. تیزفهم. زودفهم. ( یادداشت مؤلف ). بافهم. دانا. ( فرهنگ فارسی معین ) :
به زمانی نکت و علم و ادب یاد کنی
وین ندیده ست در این عصر کس از هیچ فهیم.
فرخی.
ستمگران را چون جایگه چنین باشد
ستمگری نکند مردم لبیب و فهیم.
سوزنی.