معانی کلمه : فقاع
لغت نامه دهخدا
فقاع .[ ف َق ْ قا ] (ع ص ) سخت پلید. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || ضراط. (از اقرب الموارد).
فقاع . [ ف ُ / ف َ] (ع ص ) سرخ فام . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
شرابی که از مویز، جو، یا برنج گرفته میشد؛ آبجو.
〈 فقاع گشودن: [قدیمی]
۱. باز کردن سر شیشۀ فقاع.
۲. [مجاز] آروغ زدن.
۳. [مجاز] لاف زدن.
شرابی که از مویز، جو، یا برنج گرفته می شد، آب جو.
* فقاع گشودن: [قدیمی]
۱. باز کردن سر شیشۀ فقاع.
۲. [مجاز] آروغ زدن.
۳. [مجاز] لاف زدن.
* فقاع گشودن: [قدیمی]
۱. باز کردن سر شیشۀ فقاع.
۲. [مجاز] آروغ زدن.
۳. [مجاز] لاف زدن.
فرهنگ معین
(فُ قّ ) [ ع . ] (اِ. ) معربِ فوگان . شرابی که از جو یا مویز یا برنج گرفته شود.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
شرابی که ازمویزیاجویابرنج گرفته شود، آبجو
( اسم ) شرابی که از جو و مویز و جز آن گیرند آب جو . یا به کوزه فقاع تپاندن . راه دخل و تصرف را بستن .
سخت پلید . یا ضراط
( اسم ) شرابی که از جو و مویز و جز آن گیرند آب جو . یا به کوزه فقاع تپاندن . راه دخل و تصرف را بستن .
سخت پلید . یا ضراط
مترادف و متضاد
آبجو، فوگان
