کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معنی و تلفظ کلمه فطری | کلماتور
معانی کلمه : فطری
تلفظ بین المللی :
/fˈetri/
تلفظ :
[f'etRi]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
کلمات مرتبط
فطری نگری
فطری بودن فضایل و رذایل
قرابت فطری
اعمی فطری
شائقه ٔ فطری
براهین فطری
مبانی معنویت فطری
توحید فطری
خداشناسی فطری
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
لغت نامه دهخدا
فطری. [ ف ِ ری ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به فطرت. اصلی. ذاتی. طبیعی. خلقی. ( غیاث ). جبلی. گهری. گوهری. طبعی. ذاتی. خلقی. ( از یادداشتهای مؤلف ). || منسوب به فطر. مربوط به فطر. فطریة. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به فطریة شود.
فرهنگ عمید
ذاتی، طبیعی، جبلی.
فرهنگ معین
(فِ طْ ) [ ع . ] (ص نسب . ) ذاتی ، طبیعی .
فرهنگ فارسی
( صفت ) منسوب به فطر مربوط به فطر .
مترادف و متضاد
این معنی را بیشتر بخوانید
اصلی، جبلی، خداداده، ذاتی، طبیعی، غریزی ≠ صناعی
indigenous (صفت)بومی، ذاتی، طبیعی، فطریphysic (صفت)مسهل، فطریinnate (صفت)اصلی، چسبنده، ذاتی، داخلی، طبیعی، درونی، درون زاد، لاینفک، جبلی، فطری، غریزی، مادرزادnatural (صفت)ساده، ذاتی، بدیهی، دیوانه، طبیعی، نهادی، عادی، خلقی، جبلی، قهری، فطری، غریزی، سرشتی، استعداد ذاتیinborn (صفت)ذاتی، نهادی، موروثی، درون زاد، جبلی، فطریinbred (صفت)ذاتی، جبلی، ف...
کلمات مرتبط
فطری نگری
فطری بودن فضایل و رذایل
قرابت فطری
اعمی فطری
شائقه ٔ فطری
براهین فطری
مبانی معنویت فطری
توحید فطری
خداشناسی فطری
نظرات