معانی کلمه : فرویش
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. درنگ، تٲخیر.
۲. غفلت.
۳. قصور و اهمال در کاری: گه از لب شربتی ندْهی، به کشتن همی نمی ارزم / چرا در کارهات آخر چنین فرویش می باشد؟ (امیرخسرو: ۲۲۶ ).
۴. غافل.
۵. اهمال کننده.
۲. غفلت.
۳. قصور و اهمال در کاری: گه از لب شربتی ندْهی، به کشتن همی نمی ارزم / چرا در کارهات آخر چنین فرویش می باشد؟ (امیرخسرو: ۲۲۶ ).
۴. غافل.
۵. اهمال کننده.
فرهنگ معین
(فَ رْ ) ۱ - (اِ. ) درنگ ، تأخیر. ۲ - غفلت . ۳ - (ص فا. ) غافل ، اهمال کننده .
فرهنگ فارسی
۱ - ( صفت ) غافل اهمال کننده ۲ - ( اسم ) غفلت اهمال : راه دیو و عین فرویش است این تا نپنداری که درویش است این .
مترادف و متضاد
اهمالگر، سست
اهمال، تنبلی، سستی، غفلت، کوتاهی
۱. اهمال، تنبلی، سستی، غفلت، کوتاهی
۲. اهمالگر، سست
