Main logo
کلماتور
  • صفحه اصلی
  • محفل
  • گنجینه شعر
  • فرهنگ لغات
  • ساز و آواز
  • استودیو
  • بازی

معانی کلمه : فره

تلفظ بین المللی : /fˈarah/ تلفظ :‌ [f'aRah]
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معینفرهنگ فارسیدانشنامه عمومیمترادف و متضاددانشنامه اسلامیفرهنگ فارسی سارهواژه نامه بختیاریکا
  • فره رود
  • فره مروارید
  • فره مند
  • فره کشیدن
  • فره وش
  • فره وشی بهرام
  • فره وشی علی محمد
  • فره ٔ ایزدی
  • فره وز سوم
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معینفرهنگ فارسیدانشنامه عمومیمترادف و متضاددانشنامه اسلامیفرهنگ فارسی سارهواژه نامه بختیاریکا

لغت نامه دهخدا

فره . [ ] (اِ) به فارسی بنفسج و به ترکی فراخ است . (فهرست مخزن الادویه ).

فره . [ ف ُرْ رَه ْ ] (ع ص ، اِ) ج ِ فاره . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به فاره و فُرُه ْ شود.

فره . [ ف ُ رُه ْ ] (ع ص ، اِ) ج ِ فاره . (منتهی الارب ). فُرَّه . فُرَّهة. فُرهة. فَرَهة. فره . (اقرب الموارد)....

فرهنگ عمید

جوجه.

۱. فراوان؛ بسیار؛ افزون: ◻︎ گر زآنکه خدا به ‌من دهد مال فره / بگشایم از این کار فروبسته گره (؟: مجمع‌الفرس: فره).
۲. خوب؛ پسندیده

۱. شٲن‌وشوکت؛ رفعت؛ شکوه: ◻︎ کجا رفت آن مردی و گرز تو / به‌ رزم اندرون فره و برز تو (فردوسی: ۵/۳۸۸).۲. زیبایی.۳. برازندگی.۴. رونق.۵. پرتو؛ فروغ⟨ فره ایزدی: [قدیمی] در ایران باستان، غلبه، قدرت، فرّ، و شکوه شاهنشاهی که اهورامزدا ایرانیان را از آن بر...

فرهنگ معین

(فَ رِّ) (اِ.) نک فر.

(فَ رَ) (مص ل .) خرامیدن ، تکبر کردن .

(فِ یا فَ رِ هْ) [ په . ] (ص .) 1 - بسیار، فراوان . 2 - خوب ، پسندیده .

(فِ یا فَ رِ هْ ) [ په . ] (ص . ) ۱ - بسیار، فراوان . ۲ - خوب ، پسندیده .
(فَ رِّ ) (اِ. ) نک فر.
(فَ رَ ) (مص ل . ) خرامیدن ، تکبر کردن .

فرهنگ فارسی

فراوان، بسیار، افزون، خوب، شکوه، جلال، شوکت، نیرو، فر
( صفت ) ۱ - بسیار زیاد افزون ۲ - خوب پسندیده .
جمع فاره

دانشنامه عمومی

شکوه

زیاد

مترادف و متضاد

ابهت، احتشام، جلال، جلالت، حشمت، شکوه، شوکت، عظمت، فر

luster (اسم)درخشندگی، جلوه، لوستر، درخشش، زرق و برق، فره، چراغ اویزlustre (اسم)لوستر، فره، چراغ اویزpomp (اسم)شکوه، جاه، طمطراق، تجمل، فرهی، فره، حشمت، غرور و تظاهرsplendor (اسم)فر، زرق و برق، فره، شکوه و جلالsplendour (اسم)فره، شکوه و جلال...

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی فَرِحَ: شاد شدمعنی فَرِحٌ: همیشه شادمان (صفت مشبهه از فرح وچون لازمه شادمانی همیشگی در دنیا ،بی فکری و سبک مغزی است به معنی خوشگذران ، مست و مغرورو کسی که دچارغفلت و سبک مغزی در اثر سوء استفاده از نعمتهای الهی است ، هم در قرآن استفاده شده است در عباراتی نظیر "إِنَّ ﭐللَّهَ ل...معنی فَرِحُونَ: همیشه شادمانها (صفت مشبهه از فرح وچون لازمه شادمانی همیشگی در دنیا ،بی فکری و سبک مغزی ...

فرهنگ فارسی ساره

شکوه

واژه نامه بختیاریکا

( فَره ) پراکنده؛ پَلَه

کلمات مرتبط

  • فره رود
  • فره مروارید
  • فره مند
  • فره کشیدن
  • فره وش
  • فره وشی بهرام
  • فره وشی علی محمد
  • فره ٔ ایزدی
  • فره وز سوم
درباره کلماتور

کلماتور خانه‌ای برای واژه‌ها و نغمه‌هاست؛ جایی که فرهنگ لغت، ادبیات، شعر و موسیقی ایران در کنار هم زنده می‌مانند و رشد می‌کنند. ما باور داریم که زبان و ادبیات، حافظه‌ی جمعی یک ملت‌اند؛ و کلماتور تلاشی است برای پاسداشت و گسترش این میراث ارزشمند. این وب‌سایت در حال حاضر در مرحله آزمایشی قرار دارد و تیم ما پیوسته در حال بهبود و تکمیل بخش‌های گوناگون آن است. از شکیبایی، همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزاریم.

لینک‌های کاربردی
  • ورود
  • ثبت نام
  • سیستم امتیاز دهی
  • پرسش‌های متداول
  • شرایط خدمات
  • امنیت و حریم خصوصی
رویدادی های اخیر

استودیو کلماتور راه اندازی شد (۲۲ مرداد ۱۴۰۵)

امکان ارسال نظرات فراهم شد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

محفل به راه افتاد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

طراحی و اجرا توسط شرکت توسعه هوش با همکاری ساینتیست

نظرات