فرقدین. [ ف َ ق َ دَ ] ( اِخ ) تثنیه فرقد است در حالت نصب و جر : ای رسانیده به دولت فرق خود بر فرقدین گسترانیده به جود و فضل در عالم یدین.ابوالعباس مروزی.محتمل مرقد تو فرقدین متصل مسند تو شعریان.خاقانی.تا هم قدم شدیم سگ پاسبانت رااز فرق فرقدین قدم برنهاده ایم.خاقانی.درعلو درجت چون فرقدین بودند و در شهرت فضل چون نیرین. ( ترجمه تاریخ یمینی ). تکیه گاه او بر فرق فرقدین است. ( ترجمه تاریخ یمینی ).آسما...
فرهنگ معین
(فَ قَ دَ یا دِ ) [ ع . ] (اِ. ) نک فرقد.
فرهنگ فارسی
دو ستاره نزدیک قطب شمال و آن دو ستاره پیشین از صورت بنات النعش کوچک ( دب اصغر ) باشند .