معانی کلمه : فرضه
لغت نامه دهخدا
فرضة. [ ف َ ض َ ] (ع مص ) کلانسال گردیدن گاو. (منتهی الارب ). رجوع به فراضة شود.
فرضة. [ ف ُ ض َ ] (اِخ ) جایی است به کنار فرات . (منتهی الارب ). رجوع به فرضة نعم شود.
فرضة. [ ف ُ ض َ ] (اِخ ) دهی است به بحرین مر بنی عامر را. (منتهی الارب ) (معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
۱. محل عرضۀ کالا.
۲. بندرگاه.
۲. بندرگاه.
فرهنگ معین
(فُ ضَ یا ض ) [ ع . فرضة ] (اِ. ) ۱ - رخنه و سوراخی که از آن آب کشند. ۲ - سوراخ پاشنة در. ۳ - دهانة جوی . ۴ - جای درآمدن به کشتی از لب دریا. ۵ - دهان دوات .
فرهنگ فارسی
۱ - رخنه و سوراخی که از آن آب کشند ۲ - سوراخ پاشنه در ۳ - دهانه جوی ۴ - جای در آمدن بکشتی از لب دریا : هر کشتی به کدام فرضه در گذار بود . ۵ - دهان دوات .
دهی است به بحرین مر بنی عامر را
دهی است به بحرین مر بنی عامر را
