فرزانگی. [ف َ ن َ / ن ِ ] ( حامص ) حکمت. خِرد. خردمندی. عاقلی. بخردی. ( یادداشت به خط مؤلف ). در زبان پهلوی فرزانکیه ، از: فرزانک + ئیه که یاء نسبت است. ( از حاشیه برهان چ معین ) : گوی پیشرو نام او خانگی که همتا نبودش به فرزانگی.فردوسی.کجات آن همه زور و مردانگی سلیح و دل و گنج و فرزانگی.فردوسی.که سالاری و زور و مردانگی تو را دادم و گنج و فرزانگی.فردوسی.با همه فرزانگی و عقل مغاندیش بر خر مغ عاجزم ...