معانی کلمه : فرح
لغت نامه دهخدا
فرح . [ ف َ رِ ] (ع ص ) شادان و فیرنده . (منتهی الارب ). فارح . (اقرب الموارد). رجوع به فارح شود.
فرهنگ عمید
۱. شاد شدن، شادمان شدن.
۲. شادی، شادمانی، سرور.
۲. شادی، شادمانی، سرور.
فرهنگ معین
(فَ رَ ) [ ع . ] (مص ل . ) شاد شدن ، شادمان گردیدن ، مسرور گشتن .
فرهنگ فارسی
شادشدن، شادمان شدن، شادی، شادمانی، سرور
۱ - ( مصدر ) شاد شدن شادمان گردیدن مسرور شدن ۲ - ( اسم ) شادیشادمانی سرور ۳ - کیفیت نفسانی خاصی است که منشائ وصول به مطلوب لذت بخش است مقابل غم ( که منشائ احتراز از امور موذی می باشد )
تکتوک از قبیله بطاحین از اعراب سودان است . او در شمار بزرگان شعرای سودان و از مشاهیر عصر خود بود .
۱ - ( مصدر ) شاد شدن شادمان گردیدن مسرور شدن ۲ - ( اسم ) شادیشادمانی سرور ۳ - کیفیت نفسانی خاصی است که منشائ وصول به مطلوب لذت بخش است مقابل غم ( که منشائ احتراز از امور موذی می باشد )
تکتوک از قبیله بطاحین از اعراب سودان است . او در شمار بزرگان شعرای سودان و از مشاهیر عصر خود بود .
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: farah) (عربی) شادمانی ، سُرور ، شاد شدن ، شادمان گردیدن .
اسم: فرح (دختر) (عربی) (مذهبی و قرآنی) (تلفظ: farah) (فارسی: فَرح) (انگلیسی: farah)
معنی: شادمانی، سرور، شاد شدن، شادمان گردیدن، سُرور
معنی: شادمانی، سرور، شاد شدن، شادمان گردیدن، سُرور
مترادف و متضاد
ابتهاج، انبساط، بهجت، سرور، شادی، شادمانی، مسرت، نشاط ≠ غم
joy (اسم)
لذت، خوشی، طرب، سرور، فرح، خرسندی، مسرت، حظ
cheerfulness (اسم)
طرب، سرور، فرح
