معانی کلمه : فربه
لغت نامه دهخدا
فربه . [ ] (اِخ ) از رستاق انارطسوج است . (تاریخ قم ص 121).
فرهنگ عمید
پرگوشت؛ چاق.
〈 فربه شدن: (مصدر لازم) چاق شدن.
〈 فربه کردن: (مصدر متعدی) چاق کردن.
پرگوشت، چاق.
* فربه شدن: (مصدر لازم ) چاق شدن.
* فربه کردن: (مصدر متعدی ) چاق کردن.
* فربه شدن: (مصدر لازم ) چاق شدن.
* فربه کردن: (مصدر متعدی ) چاق کردن.
فرهنگ معین
(فَ بِ ) [ په . ] (ص . )۱ - پُرگوشت ، چاق . ۲ - عظیم ،سنگین .۳ - نیرومند.۴ - سخت ، شدید. ۵ - آبادان ، پر رونق . ۶ - بسیار، فراوان . ۷ - ضخیم ، ستبر.
فرهنگ فارسی
فربی، پرگوشت، چاق، ضدلاغر
( صفت ) ۱ - پر گوشت گوشتالو چاق سمین فربی مقابل لاغر ۲ - سنگین : کوه فربه ۳ - قوی نیرومند : فوج فربه ۴ - سخت شدید : زخم فربه ۵ - معور آبادان : ملک فربه گنج فربه ۶ - بسیار فراوان ۷ - گنده ستبر .
از رستاق انار طسوج است
( صفت ) ۱ - پر گوشت گوشتالو چاق سمین فربی مقابل لاغر ۲ - سنگین : کوه فربه ۳ - قوی نیرومند : فوج فربه ۴ - سخت شدید : زخم فربه ۵ - معور آبادان : ملک فربه گنج فربه ۶ - بسیار فراوان ۷ - گنده ستبر .
از رستاق انار طسوج است
مترادف و متضاد
پرگوشت، پروار، تناور، تنومند، چاق، درشت، ستبر، سمین، گوشتالو، لحیم ≠ لاغر
واژه نامه بختیاریکا
پُخُل؛ باتِنیدِه؛ خِرت
