فراغ . [ ف ُ ] (اِ) فروغ و روشنایی چراغ و آتش و مانند آن . (برهان ). فروغ . رجوع به فروغ شود.
فراغ . [ ف ُ ] (ع اِ)آب منی را گویند و آن آبی است که در هنگام احتلام و جماع و استمناء از مردم برآید. (برهان ). فُراغة. آب مرد و آن نطفه است . (اقرب الموارد از لسان العرب ).
۱. اسب نیکو و گشادهرفتار.
۲. باد سرد تابستان.
= فراغت
〈 فراغ بال: (اسم مصدر) [مجاز] آرامش؛ آسایش؛ آسودگی خاطر.
(فُ) [ ع . ] (اِ.) روشنایی ، فروغ .
(فِ) [ ع . ] (اِ.) (اِ.) ظرف بزرگ ، قدح بزرگ .
(فَ) [ ع . ] 1 - (مص ل .) فارغ شدن ، دست از کار کشیدن . 2 - در فارسی به معنی آسوده شدن . 3 - (اِمص .) آسایش ، آسودگی .
اتمام
اتمام
خلاص، رهایی، نجات
آسانی، آسایش، آسودگی، استراحت، راحت
۱. آسانی، آسایش، آسودگی، استراحت، راحت
۲. خلاص، رهایی، نجات
۳. اتمام