معانی کلمه : فحل
لغت نامه دهخدا
فحل . [ ف َ ] (اِخ ) نام ابن عباس بن حسان که با یزیدبن مهلب کارزار نمود و به ضرب متخالف یکدیگر را کشتند. (منتهی الارب ).
فحل . [ ف َ ] (اِخ ) لقب علقمه ، بدان جهت که چون امری ءالقیس مادر جندب را بسبب غالب آمدنش بر وی در شعر طلاق داده علقمه وی را در حباله ٔ نکاح خود درآورد. (منتهی الارب ). رجوع به علقمه ٔ فحل شود.
فرهنگ عمید
۱. ویژگی جنس نر از هر حیوانی.
۲. (صفت) [قدیمی، مجاز] دانا؛ خردمند.
〈 فحول شعرا: [قدیمی، مجاز] شاعران چیرهدستی که هنگام معارضه با شاعران دیگر، چیره میشوند.
۱. ویژگی جنس نر از هر حیوانی.
۲. (صفت ) [قدیمی، مجاز] دانا، خردمند.
* فحول شعرا: [قدیمی، مجاز] شاعران چیره دستی که هنگام معارضه با شاعران دیگر، چیره می شوند.
۲. (صفت ) [قدیمی، مجاز] دانا، خردمند.
* فحول شعرا: [قدیمی، مجاز] شاعران چیره دستی که هنگام معارضه با شاعران دیگر، چیره می شوند.
فرهنگ معین
(فَ حْ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - گشن ، جنس نر از هر حیوان . ۲ - بسیار دانا. ۳ - دلیر و نیرومند، ج . فحول .
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
نذیر
گشن، نر
برجسته، چیرهدست، مبرز، نامدار
۱. برجسته، چیرهدست، مبرز، نامدار
۲. نذیر
۳. گشن، نر
distinguished person (اسم)
فحل
stallion (اسم)
فحل، اسب نر، نریان
