فتون . [ ف ُ ] (ع مص ) آزمودن چیزی را. (منتهی الارب ). فتنة. رجوع به فتنة شود. || به شگفت آوردن کسی را. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به فتنة شود. || در فتنه افکندن کسی را. || در فتنه افتادن . (منتهی الارب ). || خواهش زنا کردن با زن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || بی عقل و مال گردیدن ...
فرهنگ عمید
۱. در فتنه انداختن. ۲. در فتنه افتادن، مفتون شدن.
فرهنگ معین
(فُ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) در فتنه افتادن . ۲ - دل باختن . ۳ - (مص م . ) در فتنه انداختن ، به شگفت آوردن .