فتن . [ ف ُ ] (ع اِ) ج ِ فتین . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به فتین (ع اِ) شود.
فتن . [ ف ِ ت َ ] (ع اِ) ج ِ فتنه : اوستاد اوستادان زمانه عنصری عنصرش بی عیب و دل بی غش ّ و جانش بی فتن . منوچهری .نشنیده ام اندر ختن بر صورتی چندین فتن هرگز نباشد درچمن سروی بدین خ...
فرهنگ عمید
فتنه#NAME?
= فتنه
فرهنگ معین
(فِ تَ ) [ ع . ] (اِ. ) جِ فتنه .
فرهنگ فارسی
جمع فتنه۱ - ( مصدر ) آزمودن ۲ - گداختن سیم و زر در آتش جهت امتحان ۳ - گمراه کردن - ( مصدر ) اختلاف کردم مردم در رای و تدبیر ۵ - ( اسم ) آزمایش ۶ - اختلاف در آرائ ۷ - گناه ورزی ۸ - ( اسم ) گناه ۹ - عذاب محنت ۱٠ - جنگ ستیزه ۱۱ - آشوب ۱۲ - عبرت شگفتی ۱۳ - ( صفت ) فریفته مفتون ۱۴ - دلداده عاشق ۱۵ - معشوقی که موجب فتنه و آشوب گردد جمع : فتن ۱۶ - درختی است از تیره سبزی آساها که یکی از گونه های درخت صمغ ...
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] معنی فَتَنَّاهُ: او را را آزمودیم (کلمه فتن در اصل به معنای این عمل بوده که طلا را در آتش کنند تا خوبی و بدیش معلوم شود ، آن وقت استعمالش را توسعه داده داخل کردن هر چیز در آتش و یا سوزاندنش به منظور امتحان ، را فتنه خواندهاند )معنی یَفْتِنُونَکَ: تو را به فتنه بیندازند - تو را منحرف سازند (کلمه فتن در اصل به معنای این عمل بوده که طلا را در آتش کنند تا خوبی و بدیش معلوم شود ، آن وقت ا...