معانی کلمه : غیره
لغت نامه دهخدا
غیرة. [ غ ِ رَ ] (اِخ ) اسب حارث بن یزید همدانی . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ).
غیره. [ غ َ رِ ] ( از ع ، اِ ) اجنبی و بیگانه. ضد خودی و آشنا. دیگری. کس دیگر. ( از ناظم الاطباء ).
فرهنگ عمید
۱. جز او.
۲. جز آن.
۲. جز آن.
فرهنگ فارسی
جز او ( مذکر ) جز آن ٠ یا وغیره ٠ وجز او وجز آن ٠
مردم فرو مایه پرزه جامه و ریشه آن تیرگی که بسبزی باز زند گروه مردم
مردم فرو مایه پرزه جامه و ریشه آن تیرگی که بسبزی باز زند گروه مردم
مترادف و متضاد
alien (صفت)
غیر، مغایر، ناسازگار، بیگانه، خارجی، غریب، غیره
etcetera (قید)
غیره، الی اخر
etc. (اختصار)
غیره، الی اخر
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
قَوی
