معانی کلمه : غمی
لغت نامه دهخدا
غمی . [ غ َ ] (اِخ ) تخلص «فناری » یکی از دانشمندان بزرگ اسلام . رجوع به فناری شود.
غمی . [ غ َ ] (اِخ ) شاعر عثمانی در قرن دهم هجری ، ونام وی محمود است . رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
فرهنگ عمید
غمگین؛ اندوهگین؛ غمزده.
〈 غمی شدن: (مصدر لازم) [قدیمی] غمگین شدن؛ اندوهناک شدن.
غمگین، اندوهگین، غم زده.
* غمی شدن: (مصدر لازم ) [قدیمی] غمگین شدن، اندوهناک شدن.
* غمی شدن: (مصدر لازم ) [قدیمی] غمگین شدن، اندوهناک شدن.
فرهنگ فارسی
غمین، غمگین، اندوهگین
( صفت ) غمگین اندوهناک .
( صفت ) غمگین اندوهناک .
