معانی کلمه : غم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(غَ ) [ ع . ] (اِ. ) اندوه ، حزن .
فرهنگ فارسی
اندوهگین کردن، غعگین ساختن، حزن، اندوه
( اسم ) ۱ - اندوه حزن هم غمان غموم . یا غم عشق : عشق تو بلای دل درویش من است بیگانه نمی شود - مگر خویش من است گفتم سفری کنم ز غم بگریزم منزل منزل غم تو در پیش من است . ( منسوب به ابو سعید ابی الخیر ) یا غم افکندن ( فکندن ) . غمگین بودن . یا غم بودن دل . غمگین بودن آن . یا غم داشتن دل . غمگین کردن آن غمناک شدن .
( اسم ) ۱ - اندوه حزن هم غمان غموم . یا غم عشق : عشق تو بلای دل درویش من است بیگانه نمی شود - مگر خویش من است گفتم سفری کنم ز غم بگریزم منزل منزل غم تو در پیش من است . ( منسوب به ابو سعید ابی الخیر ) یا غم افکندن ( فکندن ) . غمگین بودن . یا غم بودن دل . غمگین بودن آن . یا غم داشتن دل . غمگین کردن آن غمناک شدن .
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: qam
طاری: qam
طامه ای: qam
طرقی: qam
کشه ای: qam
نطنزی: qam
مترادف و متضاد
اندوه، تاسف، تیمار، حزن، حسرت، داغ، رنج، غصه، کرب، محنت، هم ≠ شادی
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
ناشادی
