غروب کردن. [ غ ُ ک َ دَ] ( مص مرکب ) ناپدید شدن.غایب شدن. فروشدن آفتاب و ماه و جز آن : غروب کرده سپهر کمال را خورشیدلباس نیلی از آن همچون آسمان دارم.درویش واله هروی ( از آنندراج ).- امثال :آفتاب در ملکش غروب نمی کند ؛ یعنی شرق و غرب زمین در حیطه تصرف اوست. نظیر: قاف تا قاف. از این قیروان تا بدان قیروان. از حلب تا کاشغر میدان سلطان سنجر است. ( امثال و حکم دهخدا )....
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ناپدید شدن ستارگان و جز آنها مقابل طلوع .
مترادف و متضاد
set (فعل)مرتب کردن، چیدن، سفت شدن، اغاز کردن، نشاندن، کار گذاشتن، نصب کردن، قرار دادن، مستقر شدن، غروب کردن، گذاردن، نهادن، قرار گرفته، جاانداختنgo down (فعل)فروکش کردن، خوابیدن، پایین رفتن، غرق شدن، روی کاغذ آمدن، غروب کردن...