معانی کلمه : غراس
لغت نامه دهخدا
غراس . [ غ َرْ را ] (ع ص ) غرس کننده . کشت کار. (دزی ).
غراس . [غ َ ] (اِ) غراش . (برهان قاطع). غم و اندوه و ملالت . (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء). رجوع به غراش شود.
فرهنگ فارسی
غرس کننده کشت کار

غراس . [ غ َرْ را ] (ع ص ) غرس کننده . کشت کار. (دزی ).
غراس . [غ َ ] (اِ) غراش . (برهان قاطع). غم و اندوه و ملالت . (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء). رجوع به غراش شود.