معانی کلمه : غاز
لغت نامه دهخدا
غاز. (معرب ، اِ) معرب گاز (فرانسوی ). جوهر هوائی قابل الانضغاط و سیال یعرف بزیت الغاز، افرنجیة معناهاروح . ج ، غازات . (اقرب الموارد). رجوع به گاز شود.
فرهنگ عمید
گاز۴#NAME?
۱. [مجاز] پول ناچیز و کم.
۲. [منسوخ] در دورۀ قاجار، واحد پول معادل نیم شاهی.
۱. پینه؛ وصله.
۲. چاک؛ شکاف.
〈 غاز کردن: (مصدر متعدی) [قدیمی] پشم یا پنبه را با دست کشیدن و دراز کردن برای ریسیدن؛ غاژیدن.
فرهنگ معین
(اِ.) نیاز، حاجت .
(اِ.) کوچک ترین واحد پول در عهد قاجاریه .
(اِ.) 1 - چاک ، شکاف . 2 - پنبه ، وصله . 3 - پنبة حلاجی شده .
(اِ.) مرغی است شبیه مرغابی امابزرگ تر از آن با گردنی دراز و وزنی حدود 12 کیلوگرم که مانند مرغابی و اردک غذایش را در آب جستجو می کند. ؛ ~ چراندن کنایه از: بر اثر بیکاری وقت خود را بیهوده تلف کردن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
ابن ریعه الجرشی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
غاز اهلی – غاز وحشی
گویش اصفهانی
تکیه ای: qâz
طاری: qâz
طامه ای: qâz
طرقی: qâz
کشه ای: qâz
نطنزی: qâz
مترادف و متضاد
قاز
خار، شوک
چاک، شکاف
پاره، ژنده
پشیز، شاهی، صنار
۱. پشیز، شاهی، صنار
۲. قاز
۳. خار، شوک
۴. پاره، ژنده
۵. چاک، شکاف
