معانی کلمه : عون
لغت نامه دهخدا
عون . [ ع َ ] (اِخ ) ابن موسی . رجوع به ابوروح شود.
عون . [ ع َ ] (اِخ ) ابن ابی جحیفة. رجوع به ابوحفص شود.
عون . [ ع َ ] (اِخ ) ابن عمروالقیس . رجوع به ابوعمرو شود.
عون . [ ع َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ. تابعی بود. (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. مساعدت، یاری.
۲. (صفت ) مساعد، مددکار، پشتیبان خادم.
۲. (صفت ) مساعد، مددکار، پشتیبان خادم.
فرهنگ معین
(عُ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) یاری کردن ، کمک کردن . ۲ - (اِمص . ) یاری ، مساعدت . ۳ - (ص . ) یاور، پشتیبان ، ج . اعوان .
فرهنگ فارسی
مساعدت، یاری، مساعد، مددکار، پشتیبان، خادم
۱ - ( مصدر ) یاری کردن کمک کردن ۲ - ( اسم ) یاری مساعدت . ۳ - ( صفت ) مساعد یار یاور دستگیر جمع : اعوان .
ابن موسی
۱ - ( مصدر ) یاری کردن کمک کردن ۲ - ( اسم ) یاری مساعدت . ۳ - ( صفت ) مساعد یار یاور دستگیر جمع : اعوان .
ابن موسی
مترادف و متضاد
کمک، نصر، یاری، یاوری
دستگیر، کمکرسان، مساعد، یار، یاور
۱. کمک، نصر، یاری، یاوری
۲. دستگیر، کمکرسان، مساعد، یار، یاور
