معانی کلمه : عنز
لغت نامه دهخدا
عنز. [ ع َ ن َ ] (ع اِ) ج ِ عَنزة. رجوع به عنزة شود.
عنز. [ ع َ ] (اِخ ) نام زنی بود از قبیله ٔ طسم . رجوع به عنز یمامة شود.
عنز. [ ع َ ] (اِخ ) نام قبیله ای است از هوازن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. بزماده، ماده بز.
۲. ماده آهو.
۳. آهوبرۀ ماده.
۲. ماده آهو.
۳. آهوبرۀ ماده.
فرهنگ فارسی
ابن وائل بن قاسط پدر سیبی است و عنزی بوی منسوب است
