معانی کلمه : عناق
لغت نامه دهخدا
عناق . [ ع َ ] (اِخ ) رودباری است در زمین طی . (منتهی الارب ).
عناق . [ ع َ ] (اِخ ) نام اسب مسلم بن عمر باهلی است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
عناق . [ ع َ ] (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ). وادی عناق ،وادیی است در حمی در خاک غنی . (از معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
ستارهای در صورت فلکی دب اکبر.
دست در گردن یکدیگر زدن؛ یکدیگر را در آغوش گرفتن؛ معانقه.
ستاره ای در صورت فلکی دب اکبر.
دست در گردن یکدیگر زدن، یکدیگر را در آغوش گرفتن، معانقه.
دست در گردن یکدیگر زدن، یکدیگر را در آغوش گرفتن، معانقه.
فرهنگ معین
(عِ ) [ ع . ] (مص م . ) یکدیگر را در آغوش گرفتن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
ستاره وسط از [ بنات ] از [ بنات نعش کبری ] یا [ دب اکبر ] و [ سها ] نزدیک آن قرار دارد .
بگردن هم دست در آوردن بمحبت و جز آن
بگردن هم دست در آوردن بمحبت و جز آن
