معانی کلمه : عمده
لغت نامه دهخدا
عمدة. [ ع ُ م ُدْ دَ ] (ع ص ) مؤنث عمدّ. رجوع به عمدّ شود.
فرهنگ عمید
۱. تعداد زیاد و کلی از چیزی، بیش تر.
۲. اصلی، مهم: قسمت عمدۀ بحث.
۳. (اسم ) [قدیمی] آنچه به آن تکیه می کنند، تکیه گاه.
۲. اصلی، مهم: قسمت عمدۀ بحث.
۳. (اسم ) [قدیمی] آنچه به آن تکیه می کنند، تکیه گاه.
فرهنگ معین
(عُ مْ دِ ) [ ع . عمدة ] (اِ. ) ۱ - تکیه گاه . ۲ - مهم ، برجسته . ۳ - در فارسی به معنی کلی و بسیار.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
آنچه به آن تکیه کنند، تکیه گاه، و آنکه به اواعتمادکننددرفارسی به معنی چیزکلی وبسیارهم میگویند
( اسم ) ۱ - آنچه بدان تکیه کنند متکا تکیه گاه . ۲ - مهم برجسته . ۳ - کلی و بسیار از هر چیز .
مونث عمد
( اسم ) ۱ - آنچه بدان تکیه کنند متکا تکیه گاه . ۲ - مهم برجسته . ۳ - کلی و بسیار از هر چیز .
مونث عمد
دانشنامه عمومی
عمده . [ ع ُ دَ / دِ ] (از ع ، ص ، اِ) بزرگ و کلان . (ناظم الاطباء). مقدار کلی و بسیار از هر چیز. کلی .- ...
مترادف و متضاد
کلی
اصلی، برجسته، بسزا، مهم ≠ جزیی
۱. اصلی، برجسته، بسزا، مهم
۲. کلی ≠ جزیی
فرهنگ فارسی ساره
بیشتر، بزرگ
