معانی کلمه : علقه
لغت نامه دهخدا
علقة. [ ع َ ق َ ] (ع اِ) کشیدگی جامه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج ، عَلَقات . (اقرب الموارد).
علقة. [ ع َ ق َ ] (اِخ ) نام یکی از دخترهای امام موسی کاظم (ع ). (از حبیب السیر چ تهران ج 1 ص 225).
فرهنگ عمید
تعلق؛ عشق و محبت؛ دلبستگی.
نطفه یا جنین که هنوز بهصورت پارۀ خون بسته است.
〈 علقهٴ مضغه: [مجاز] شخص پست و حقیر.
تعلق، عشق و محبت، دلبستگی.
نطفه یا جنین که هنوز به صورت پارۀ خون بسته است.
* علقهٴ مضغه: [مجاز] شخص پست و حقیر.
نطفه یا جنین که هنوز به صورت پارۀ خون بسته است.
* علقهٴ مضغه: [مجاز] شخص پست و حقیر.
فرهنگ معین
(عُ لْ قَ ) [ ع . علقة ] (اِ. ) ۱ - عشق ، دلبستگی . ۲ - گرانمایه از هر چیزی .۳ - آن مقدار از علوفه که غذای یک روزة شتر باشد.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - آویزش . ۲ - قطعه ای خون . ۳ - طور دوم از ادوار نطفه که مانند خون غلیظ شده منجمد گردد خون بسته . یا علقه مصغه . ۱ - شخص پست و حقیری که می خواهد خود نمایی کند . ۲ - بچه ای که هنوز رشد نکرده ( در مقام توهین گویند ) .
آویزش بستگی دل
آویزش بستگی دل
مترادف و متضاد
بستگی، بند، پیوستگی، تعشق، تعلق، تمایل، عقد، علاقه، وابستگی
coagulum (اسم)
لخته، دلمه، خون بسته، علقه
