معانی کلمه : عطل
لغت نامه دهخدا
عطل . [ ع ُطْ طَ ] (ع ص ، اِ) ج ِ عاطِل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عاطل شود.
عطل . [ ع َ طِ ] (ع ص ) نیکو جسم و تن ، از شتران . (از اقرب الموارد). || زن بی پیرایه . (غیاث اللغات ). || حرف بی نقطه مثل دال و سین و لام و میم . (غیاث اللغات ).
فرهنگ عمید
۱. بی پیرایه و بی زیور بودن زن.
۲. بی مال و بی ادب گردیدن مرد.
۲. بی مال و بی ادب گردیدن مرد.
فرهنگ معین
(عَ طِ) [ ع . ] (ص .) 1 - بی پیرایه . 2 - بیکار. ؛ حروف ~ حروف بی نقطه .
(عَ طْ یا طَ) [ ع . ] (مص ل .) 1 - بی پیرایه گردیدن (زن ). 2 - بی مال گردیدن . 3 - بی ادب گردیدن . 4 - بیکار ماندن .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - بی پیرایه . ۲ - بی کار . یا حروف عطل . حروف بی نقطه .
جمع عاطل
جمع عاطل
