معانی کلمه : عضل
لغت نامه دهخدا
عضل . [ ع َ ] (اِخ ) جایی است در بادیه . عَضَل . (از منتهی الارب ). رجوع به عَضَل شود.
عضل . [ ع ِ ] (ع مص ) به ستم بازداشتن زن را از شوی کردن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عَضْل . رجوع به عَضل شود.
فرهنگ فارسی
ابن هون بن خزیمه بن مدرکه از کنانه از مضر جدی است جاهلی و فرزندانش با برادر زاده او بنام دیش درهم آمیختند و بنام قاره خوانده شدند
