معانی کلمه : عشق
لغت نامه دهخدا
عشق . [ ع َ ش َ ] (ع اِ) ج ِ عَشَقة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عشقة شود.
عشق . [ ع َ ش ُ ] (ع اِ) نیکو و برابر کنندگان در نشاندن درختهای ریاحین را. (منتهی الارب ). اصلاح کنندگان و صاف کنندگان غرسهای ریاحین ، مفرد آن عَشیق یا عَشوق است . (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. دوست داشتن به حد افراط.
۲. شیفتگی؛ دلدادگی؛ دلبستگی و دوستی مفرط.
۳. (اسم) [عامیانه] معشوق.
〈 عشق ورزیدن: (مصدر لازم) عشق داشتن؛ عشقبازی کردن.
۱. دوست داشتن به حد افراط.
۲. شیفتگی، دلدادگی، دلبستگی و دوستی مفرط.
۳. (اسم ) [عامیانه] معشوق.
* عشق ورزیدن: (مصدر لازم ) عشق داشتن، عشق بازی کردن.
۲. شیفتگی، دلدادگی، دلبستگی و دوستی مفرط.
۳. (اسم ) [عامیانه] معشوق.
* عشق ورزیدن: (مصدر لازم ) عشق داشتن، عشق بازی کردن.
فرهنگ معین
(عِ ) [ ع . ] (مص ل . ) ۱ - به شدت دوست داشتن . ۲ - (اِمص . ) شیفتگی ، دلدادگی . ۳ - لذت ، کیف . ،~ افلاطونی عشقی که با گرایش های جنسی همراه نیست .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
فرهنگ اسم ها
اسم: عشق (دختر) (فارسی) (تلفظ: eshgh) (فارسی: عشق) (انگلیسی: eshgh)
معنی: علاقه شدید قلبی
معنی: علاقه شدید قلبی
گویش اصفهانی
تکیه ای: ešq
طاری: ešq
طامه ای: ešq
طرقی: ešq
کشه ای: ešq
نطنزی: ešq
مترادف و متضاد
تعشق، خلت، دوستی، شیفتگی، علاقه، محبت، مودت، مهر، وداد ≠ نفرت
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
دلباختگی، دل بردگی، دل دادگ
