معانی کلمه : عزم
لغت نامه دهخدا
عزم . [ ع ُ ] (ع مص ) عَزم (در تمام معانی ). رجوع به عَزم شود.
عزم . [ ع ُ زَ ] (ع اِ) ج ِ عُزمة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عزمة شود.
عزم . [ ع ُ زُ ] (ع اِ) ج ِ عَزم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عَزم شود.
فرهنگ عمید
۱. اراده؛ قصد؛ آهنگ.
۲. ثبات و پایداری در کاری که اراده شده.
〈 عزم کردن: (مصدر لازم) قصد کردن؛ آهنگ کردن.
۱. اراده، قصد، آهنگ.
۲. ثبات و پایداری در کاری که اراده شده.
* عزم کردن: (مصدر لازم ) قصد کردن، آهنگ کردن.
۲. ثبات و پایداری در کاری که اراده شده.
* عزم کردن: (مصدر لازم ) قصد کردن، آهنگ کردن.
فرهنگ معین
(عَ زْ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . )قصد چیزی کردن ، دل بر چیزی نهادن . ۲ - (اِمص . ) اراده ، قصد.
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
آهنگ، اراده، تصمیم، عزیمت، قصد، نقشه، نیت
