معانی کلمه : عرد
لغت نامه دهخدا
عرد. [ ع َ رِ ] (ع ص ) سخت عُرُدّ.
عرد. [ ع ُ رُ دد ] (ع ص ) سخت . عَرِد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عَرد. (منتهی الارب ).
عرد. [ ع َ رَ ] (ع مص ) گریختن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || نیرو گرفتن جسم پس از بیماری . (از اقرب الموارد).
فرهنگ فارسی
سخت عرد
