معانی کلمه : عذر
لغت نامه دهخدا
عذر. [ ع َ ] (ع مص ) بسیار عیب گردیدن . || بسیار گناه گردیدن . || افسار نهادن اسب را. || ختنه کردن کودک را. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (از قطرالمحیط). || غالب شدن کسی را خون . || بهانه نمودن . (منتهی الارب ). || معذور داشتن . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || بدرد آوردن کودک را. (قطرالمحیط) (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. حجت و بهانهای که هنگام اعتذار و برای رفع گله بیاورند.
۲. بهانه.
۳. (زیستشناسی) [قدیمی] قاعدگی؛ حیض.
〈 عذر آوردن: (مصدرلازم) بهانه آوردن؛ معذور خواستن.
〈 عذر خواستن: (مصدر لازم) معذرت خواستن؛ درخواست عفو کردن.
〈 عذر داشتن: (مصدر لازم) حیض بودن زن.
فرهنگ معین
(عُ ذْ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) پوزش خواستن . ۲ - (اِ. ) بهانه ، بهانه ای ک ه هنگام پوزش خواهی آورده می شود. ۳ - (عا. ) عادت ماهانه ، رگل .
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
پوزش، معذرت
بهانه، تعلل
حیض، قاعدگی
دستاویز، مستمسک
۱. پوزش، معذرت
۲. بهانه، تعلل
۳. دستاویز، مستمسک
۴. حیض، قاعدگی
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
بهانه، دست آویز
