معانی کلمه : عثر
لغت نامه دهخدا
عثر. [ ع َ ] (اِخ ) موضعی است به تهامه . (منتهی الارب ) (معجم البلدان ).
عثر. [ ع َ ث َ ] (ع اِ) عَثر. رجوع به ماده ٔ قبل شود. || دروغ . (اقرب الموارد).
عثر. [ ع ُ ] (ع اِ) عقاب . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || دروغ . (اقرب الموارد). || (ص ) دروغگوی . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
لغزیدن و افتادن، به سر درآمدن.
فرهنگ فارسی
بیشه ایست شیرناک یا موضعی است ابوبکر همدانی گوید عثر شهری است به یمن میان آن و مکه ده روز راه است
