معنی کلمه : عبابی
لغت نامه دهخدا
عبابی . [ ع َب ْ با ] (اِخ ) حرث بن ربیعةبن عجل عبابی . (از اللباب ).
عبابی . [ ع َب ْ با ] (اِخ ) عبداﷲبن عامربن حجیة. یکی از بنی عباب است . (اللباب ).
عبابی . [ ع َب ْ با ] (ص نسبی ) نسبت است به عباب . رجوع به عبابی و قیس بن عباب شود. (اللباب ).
