معانی کلمه : عاشقی
لغت نامه دهخدا
عاشقی .[ ش ِ ] (اِخ ) میرعلیشیر آرد: مولانا عاشقی از شهر هرات بود و قصیده را پخته میگفت از جمله اشعار اوست :
این منظری که طاق چو ابروی دلبر است
از خاک برگرفته ٔ دارای کشور است .
که در تعریف عمارت آق سرای که به دستور بوسعید بنا شده است سرود. (مجالس النفائس ص 41).
فرهنگ عمید
عاشق بودن، شیفتگی، دلدادگی: نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست / عاشقی شیوۀ رندان بلاکش باشد (حافظ: ۳۲۶ ).
فرهنگ فارسی
عاشق بودن، عشق ورزی، دلباختگی
حالت و کیفت عاشق شیفتگی دلدادگی .
میر علیشیر آرد : مولانا عاشقی از شهر هرات بود و قصیده پخته میگفت .
میر علیشیر آرد : مولانا عاشقی از شهر هرات بود و قصیده پخته میگفت .
