معانی کلمه : ظل
لغت نامه دهخدا
ظل . [ ظُل ل ] (ع ص ، اِ) ج ِ اَظَل ّ.
ظل . [ ظَل ل ] (ع مص ) ظلول . ظَل َّ نهاره یفعل کذا؛ یعنی تمام روز میکند چنین .
فرهنگ عمید
۱. سایه.
۲. [قدیمی، مجاز] پناه؛ توجه؛ عنایت.
〈 ظل ظلیل: [قدیمی]
۱. سایۀ دائم. Δ به طریق مبالغه گفته میشود.
۲. [مجاز] لطف و حمایت بیشائبه.
۱. سایه.
۲. [قدیمی، مجاز] پناه، توجه، عنایت.
* ظل ظلیل: [قدیمی]
۱. سایۀ دائم. &delta، به طریق مبالغه گفته می شود.
۲. [مجاز] لطف و حمایت بی شائبه.
۲. [قدیمی، مجاز] پناه، توجه، عنایت.
* ظل ظلیل: [قدیمی]
۱. سایۀ دائم. &delta، به طریق مبالغه گفته می شود.
۲. [مجاز] لطف و حمایت بی شائبه.
فرهنگ معین
(ظِ لّ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - سایه . ۲ - پناه ، کنف . ۳ - تیرگی شب .
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
خیال، شبح
تنعم، نعمت
پناه، سایه، کنف
آسایش، آسودگی، راحت
۱. پناه، سایه، کنف
۲. خیال، شبح
۳. تنعم، نعمت
۴. آسایش، آسودگی، راحت
