معانی کلمه : طوف
لغت نامه دهخدا
طوف . (ع اِ) اخذه بطوف رقبته وبطاف رَقبته ، و قد مر فی الصاد فی لغة الصوف . (منتهی الارب ). || زن گنده ٔ پیر. (اوبهی ). زنی را گویند که بغایت پیر و کهنه شده باشد. (آنندراج ).
فرهنگ عمید
طواف#NAME?
= طواف
فرهنگ معین
(طُ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) گرد چیزی گشتن . ۲ - (اِمص . ) گردش ، گشت .
فرهنگ فارسی
طواف، گردچیزی گردیدن، دورزدن
۱ - ( مصدر ) دور چیزی گشتن گرداگرد گردیدن . ۲ - ( اسم ) طواف گشت .
شناخ و آن مشکهای دم کرده با هم بسته مانند سطح ساخته که بوی از آب گذرند و اسباب خود را برند .
۱ - ( مصدر ) دور چیزی گشتن گرداگرد گردیدن . ۲ - ( اسم ) طواف گشت .
شناخ و آن مشکهای دم کرده با هم بسته مانند سطح ساخته که بوی از آب گذرند و اسباب خود را برند .
