معانی کلمه : طبق
لغت نامه دهخدا
طبق . [ طُ ] (ع اِ) ج ِ طبیق .
طبق . [ طِ ب َ ] (ع اِ) ج ِ طبقة.
فرهنگ عمید
مطابق؛ برابر.
۱. پوشش
۲. ظرف چوبی یا فلزی مسطح و گرد لبهدار یا بیلبه که در آن خوردنی و میوه یا چیز دیگر بگذارند.
۳. [مجاز] شرم زن؛ فَرْج زن.
۴. سکو یا ظرفی برای حمل کالا توسط لیفتراک.
〈 طبق زدن: (مصدر لازم) [مجاز] مالیدن دو زن فرج خود را به یکدیگر برای ارضای غریزۀ جنسی.
فرهنگ معین
(طَ بَ ) [ معر. ] (اِ. ) ظرفی شبیه سینی اما بزرگ تر از جنس چوب یا فلز که با آن چیزهای خوردنی حمل کنند.
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
طبق (رودبار جنوب). طبق (رودبار جنوب)، روستایی از توابع بخش جازموریان شهرستان رودبار جنوب در استان کرمان ایران است.
wiki: طبق (رودبار جنوب)
مترادف و متضاد
برگ، ورق
اندام تناسلی زن
گروه، فوج، جماعت
تا، لنگه، لنگه در
سینی، سینی گرد بزرگ
برابر، حسب، مطابق، موافق، موجب، وفق
حرف برابر، حسب، مطابق، موافق، موجب، وفق
۱. سینی، سینی گرد بزرگ
۲. برگ، ورق
۳. تا، لنگه، لنگه در
۴. گروه، فوج، جماعت
۵. اندام تناسلی زن
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
برپایه، بر پایه، تال، ترینان
واژه نامه بختیاریکا
تَوق
